به بهانه تولدم!
متولد که شدم غریزی می دانستم باید زنده بمانم و تلاش میکردم ... به مرور دانستم لذت هایی کوچک و شیرین وجود دارد که مرا به وجد می آورد ... بزرگتر که شدم فهمیدم برای به دست آوردن لذت ها باید جنگید ... بزرگتر که شدم فهمیدم برای به یاد آوردن لذت ها باید جنگید ... و در این سن برای تعریف لذت می جنگم ...
در پیری به طور غریزی می فهمم باید زنده بمانم و تلاش کنم ... امیدورام این چرخه در فاصله پیری و اکنون به ترتیب برایم ادامه یابد!
* ممنونم بابت تبریک تولد.
پر از سکوتم .... کدام نیمه لیوان است نمیدانم!
خدايا ... دوست دارم ... دوسم داري ...
عروج ميخواي؟دارم تصعيد ميشم ..... سرد شو تا خودم رو پيدا كنم!
وقتی نیروهای دنیا به تمامی بر علیهت شورش می کنند و خشن بر تو می تازند تازه میفهمی چقدر ناتوانی!
و وقتی پس همه این نیروها استوارتر از قبل بر محور افق خدا میل میکنی میبینی چقدر توانایی!
مرز بین ناتوانی و توانایی تنها لبه باریک افق است....
بی شب!
امشب دلم حس درد دارد....
حس درد در تمامی حواسم می لولد!...
چشمانم در حدقه بیروحش روزنه ای کم سو را رصد می کند...
شنیدنی ها از همیشه ساکت ترند....
بوی کهنگی اشک دم و بازدمم را خفه کرده...
طعم خشک و چسبناک گلو زبانم را در هم میکشد....
و تمامی سطوح متزلزل این خانه بی هدف به من می خورند!
امشب دلم حس درد دارد...درد حس دارد...حس درد دارد!!
دیوانه ی بی خواب
نمی دانم کجای ذهن چپم درد دارد که دست راستم فکر می کند...
نمی دانم در کدامین دیوار کوبیده شدم که اینچنین آجرهایش زیر دندانم لق می خورد...
نمی دانم در کدامین هزاره ی تفکرم به بن بست می خورم...
نمی دانم که میدانم نمی دانم یا اینکه می دانم و نمی فهمم که می دانم...
این را میدانم که ساعت های تاریکی ست که به نقاشی دخترک رنگارنگ متحیری خیره ام که دانیال گفت قابش کن...شاید من هم باید قاب گرفته بشم...
می دانم که ساعت هاست ساعت خوابیده و من به جایش ثانیه می خورم...
می دانم شبم شبیه یکی از شب های شماست...
می دانم کوک سازم ناساز تر از هر شب ناسازگاری می کند...
کاش ندانسته ها و دانسته های امشبم درون این جعبه مجازی همانند شب های دیگرم کهنه شود...
کاش امشب هم می خوابیدم!
هر چی دل تنگم گفت!
وقتی میای وبلاگ و میبینی هنوز 9 نظر داری و کسی حواسش به تو نیست دلگیر میشی اما وقتی میری وارد نظرات تایید نشده ای میشی که تازه امروز دیدی حس خیلی خوبی بهت دست میده (:
این روزا احساس بیچارم پشت خروازها فکر و تردید و کار چمباتمه زده بود و گه گاه لبخند معنا داری میزد تا اینکه دیروز یک حس ناب و بیجا من رو به اوج برد!:
توی راه خونه از کنار یک زمین بایر رد شدم که هیچ نشانی از آبادانی توش نبود...وسط زمین یک ساختمون پیر 10 طبقه بود که فقط تیر آهن داشت...راهی به بالای ساختمون نبود...بالا چندتا کلاغ مثل لاشخورها تلو تلو میخوردن...اونجا بود که دلم رفت بالای زمخت ترین بنای ممکن و نرم ترین حس ممکن رو نمیدونم چجوری! از "ویرانه نیمه کاره سرد"ی به دست آوردم!
و همین حس باعث شد بیام و این تصویر رو که شاید برای هیچ کس و یا شاید برای مرتبه بعدی برای خودم هم بی مفهوم باشه درج کنم!
*این رو چند وقت پیش به دوستی گفتم : تعادل سکون میاره و نابرابری حرکت! به همین خاطر رابطه های پویا همیشه شیب دارن!

